تبليغاتX
زیرا...
افتادن برگ در مکان و زمان سببی دارد
بازی میکنیم.

موضوع از تو.. من حدس میزنم..این؟..آن؟

حالت دیگری نیست. یا این یا آن. اصلا نمیتواند حالت دیگری باشد

مثل همیشه ! هیچ کدام..

چطور همیشه راهی داری که غافلگیر کنی؟

همیشه برنده ای..کیف میکنی؟

از دانستن همیشگی ات و این که با من این گونه بازی میکنی گاهی شاکی میشوم. اما دوستت دارم هم بازی چندین ساله

توانم را ببین.. خوب؟

شکرت

+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت 21:4  توسط او | 
دنبال یک آهنگ خاص میگشتم.

با کلی گشت و گذار رسیدم به یک صفحه با نزدیک ۱۵ لینک دانلود آلبوم کامل!

شروع کردم رندم دانلود کردن حدود ۳۵۰مگابایت دانلود کردم و در نهایت دیدم فایلی که من میخواستم تو آلبوم اول بود با حجم فقط ۲۶ مگ!

چرا من از همون اول شروع به دانلود نکردم؟

چرا از پایین صفحه؟ چرا چیزی که جلوی دستم بود رو برنداشتم؟

زیرا...

گاهی این جوریه دیگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 فروردین1389ساعت 23:40  توسط او | 
دیروز زادروزم بود.

باران، عشق، احساس، هدیه، شیرینی، لبخند، صداهای خوشحال، سبقت در تبریک گفتن، مهر در جملات، آدمهای خوب

خدا را سپاس، من خوشبختم

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 14:2  توسط او | 
به نام خداوند بخشایشگر

امروز، نه امشب، باز من و مولانا هم کلام بودیم.

که کلام کلام او بود و نوا نوای من و دل دلِ من و او.

او گفت و من به جان شنیدم . به جان شنیدم و به زبان زمزمه کردم

وقتی حقیقت حقیقت داشته باشد همیشه ماندگار است. هر بار به گونه ای به دل می نشیند و هر بار با آوایی از زبانی بیرون می تراود.

و امشب باز همین حقیقت شیرین و زنده ی همیشگی که شاید این حقیقت خصلت آدمی است که زمانی که دردی دارد پاک و صادق تر است.

این حقیقت که معمولا در پی درد زایش و تولدی هست.

این حقیقت که در ویرانه صداقت بیشتری می بینی. ویرانه نیازی به تظاهر ندارد . کسی که در ویرانه نشسته دلش شکسته و دنبال بهترین مرهم برای دلش میگردد. از سر صدق مرهم میخواهد. اگر صادق نباشد مرهم درست را پیدا نمیکند . که اگر دردمند نبود نیازی نبود و صدقی ایجاد نمیشد. شاید این مرهم آب حیات باشد.

مخلص کلام این بیت بیتابم کرد. سهمی از بیتابی ام پیشکش شما.

هرکجا ویران بود آن جا امید گنج هست    گنج حق را می نجویی در دل ویران چرا

عشق نصیب و قسمتتان

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 17:10  توسط او | 
 

سلام

برای من لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، خسرو و شیرین، وامق و عذرا و ... خیلی تداعی کننده ی عشق نبودن.

شازده کوچولو بهترین نماد عاشقیه که تا حالا دیدم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 10:41  توسط او | 

سلام

نمیدونم از کجا باید شروع کنم.سخته که تصمیم بگیرم چطوری باید شروع کنم. تو این روزها خیلی سرشار از نوشتن بودم. لحظه های نابی رو تجربه میکردم که دلم میخواست در دم ثبتشون کنم.

هر بار کشفی میکردم که بارها واقعیتش بهم گفته شده بود. مثل مینی مال های کوچیکی که تا توش نیفتیم فقط از شنیدنش لذت می بریم و میگیم: اه راست میگه ها!

الان که کشوی میزم رو باز کردم و دفترچه ی بیمه ام رو نگاه کردم ... از 2 آبان یا چند روز قبلتر شروع شده بود.

و امروز؛ بذارین از رو تقویم نگاه کنم... 18 آبان، و تازه فردا دوباره میخوام برم سرکار.

یه سرماخوردگی شایدم آنفولانزا، عفونت سینوس، اصلا شاید هم آنفولانزای نوع A!

هر چی که بود همون اول کار بعدِ یک 5شنبه و جمعه دکتر دو روز برام مرخصی نوشت. بعد هم تا چند روز کارم همین بود که یه روز برم سر کار و شب تا 40 درجه تب کنم و فرداش بیفتم خونه و در نهایت شاید چیزی حدود 10 روز یا بیشتر از این مدت رو به معنای واقعی افتاده بودم. افتاده به معنای دراز کش توی تخت! باقی رو هم که سر پا بودم یا دکتر بودم یا با وضعیت ناجور سر کار.

در مجموع تو این مدت سخت گذشت. هم به من هم به مادر و پدرم که تا حالا اینقدر منو مریض ندیده بودن. طولانی شدنش توجه خیلی ها رو جلب کرد طوری که فکر میکردن که من خوب شدم و دوباره مبتلا شدم. اینا رو ولش کنید. بذارین برم سر چیزای مهمتر.

از دلایل طولانی شدن بیماریم فشار روحی بود که بهم وارد شده بود. سر تصمیمی که شک کرده بودم تو درستیش و هر بار این خدا بود که به طرق خدا بهم میگفت که محکم باشم و امید داشته باشم و به اون تکیه کنم و از اون بخوام نه از خلقش و ... ولی انگار من کر و کور شده بودم.

یک متن ادبی قشنگ چند وقت پیش خونده بودم که توش دعوت کرده بود گاهی تو این دویدن وایستیم و یه نگاهی به دور و بر بندازیم.

مریضی من شده بود این ایستادنی که باعث شده بود چیزایی رو یادم بیارم.

به خاطر نوع سرماخوردگی بهم توصیه شده بود که حتی فعالیت ذهنی هم نداشته باشم تا استراحتم کامل باشه.

این یعنی یک توفیق اجباری کامل. یعنی ایستادن محض. یعنی سکون و خیلی معانی دیگه.

تو این مدت و این تقلا زدن و چنگ زدن به زندگی یه کم خودمو دیدم. بعضی چیزایی که باید درست بشه رو دیدم.

همون جوری دراز کش روی تخت فهرست شماره های موبایلمو بالا و پایین کردم و برای اونایی که در لحظه، دلم میگفت، اس ام اس زدم و آرزوهای خوب کردم. شاید بشه گفت یه جورایی صله ی رحم اس ام اسی به جا آوردم. تعجب بعضیاشون جالب بود.

اینا گوشه هایی از زندگیم بودن که به خاطر مشغله یا شاید به بهونه ی مشغله بدم نمی اومد که ازشون فاصله داشته باشم.

بعد از این چند روز الان که نشستم پای کامپیوتر تا دوباره شروع به خوندن یک سری داکیومنت مربوط به کارم بکنم یاد روزایی افتادم که با کامپیوتر بازی هم میکردم! الان هم پنجره ی Solitaire اون پایین Minimize شده که بعد از تموم کردن این متن یه دست بازی کنم. دلم برای بازی هم تنگ شده.

تو این مریضی برای بار چندم به این رسیدم که چقدر خوبه که مرگ هست. تا وقتی که مرگ هست امید هم هست. خیلی از وقتا تو درگیری با خیلی از مشکلات یاد مرگ امیدمو بیشتر میکنه. این که مرگی هست و وصلی هست و داریم خوش تراش میشیم و ...

 

به خاطر اثرات بیماری و داروها تمرکزم یه کم کمتر شده و ذهنم یاری نمیکنه تا همه ی اون مکاشفاتم رو بگم.

چقدر دلم میخواست تک تک اون لحظه هایی که بهشون رسیده بودم رو ثبت کنم.

دیروز .... نه امروز، وقتی با سرگیجه تو آشپزخونه ایستاده بودم یه دفعه به خواهرم گفتم حس میکنم این یه فصل جدید از زندگیمه.

چقدر آیه های خدا قشنگن. مثلا اونی که خدا توش میگه چه بسا چیزایی که شما فکر میکنید که خیره ولی شره و چه چیزایی که فکر میکنید شره ولی خیر شما توشه. اینو به خاطر اون تردیدی گفتم که بالا گفته بودم.

چقدر خدا صبوره و چقدر امثال من کم طاقت.

الان معنی این رو بیشتر درک میکنم که:

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.

برای همه آرزوی لحظه های ناب میکنم.آرزوی کشف. آرزوی عشق. آرزوی رسیدن به همه ی اینا بدون مریض شدن!

18.9 هجدهم آبان ماه

پ.ن1: اینم یادم افتادم که به این نکته هم رسیدم که این که دیگران رو دوست داشته باشی کافی نیست. گاهی باید بگی که دوستشون داری. حس خوبی بهشون منتقل میشه که هیجان انگیزه.

به اینم رسیدم که میتونم با بعضی ها مهربونتر از اینی که هستم باشم و بیشتر قدر محبتشون رو بدونم.

شما اینا رو میخونید و می بینید همه اشون تکرارین. همه همه ی اینا رو میدونن. ولی اینا با همه فرق میکنن. چون به دست اومدن. با تجربه ی شخصی و حقیقتش برام آشکار شده. امیدوارم از یادم نره.

پ.ن۲: مدت زیادی از نوشتن این نوشته می گذره ولی الان وقت ثبت کردنش شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 16:9  توسط او | 

اعتراف میکنم به این که...

اما امروز که یک شنبه نیست! اصلا گیرم یک شنبه باشد، ما که رسم بر اعتراف نداریم. ما رسم بر خیلی چیزها نداریم. خوب یا بد مهم نیست. مهم این است که ما رسم نداریم!

البته بگویم این که ما رسم بر اعتراف نداریم در رسم ما در اصل برای این بوده که آبرویمان حفظ شود اما جدیدا رسم شده که حتی پیش خودمان هم اعتراف نکنیم.

آخر اعتراف نیازمند به نتیجه رسیدن است. به نتیجه رسیدن نیازمند فکر کردن است. فکر کردن نیازمند شک کردن است و شک کردن مطلوب دل مشکوک نیست.

راستی مگر مشکوک بودن بد است؟ من شکاک میشوم و تو مشکوک. بعد که من به تو شک کردم به تو فکر میکنم و بعد که فکر کردم به نتیجه می رسم. وه! چه خوب. در نهایت تو را میشناسم.

ناراحت شدی؟ ... چرا؟

 من که نگفتم تو بد هستی. فقط خواستم تو را بشناسم. من که نگفتم دوستت ندارم فقط خواستم با عقل به تو برسم.

نگرانی؟ ... چرا؟

خوب اگر من شک نکنم که تو را نمیشناسم.

نشناسم چه میشود؟

آگاه نمی شوم. لطف و جفایت را تشخیص نمیدهم.

خب تشخیص ندهم؟

آخر تو را قبول کرده ام. نفست را حق دانستم. پس حق دارم که یقین را بخواهم.

اگر یقین مطالبه کنم از من رو بر میگردانی؟!

صبر کن... من به تو شک کردم.زیرا به این که از آگاهی من نگرانی شک کردم.زیرا به این که مرا عاقل نمیخواهی شک کردم.زیرا به این که میخواهی چیزی را که تو میگویی اعتراف کنم شک کردم.

اصلا من میخواهم اعتراف کنم که شک کردم. اعتراف کنم که ...

اما ما که رسم نداریم!

راستی در رسوم ما رسمی هست که من در آن حقم را مطالبه کنم؟

88/4/26

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 22:10  توسط او | 

عزیزمن، آرزوی آمدن و درد دوریت چه رایج شده است! البته نمیدانم خودش است یا ادعایش!

روز میلادت نمیخواهم تلخ باشم و تلخ بگویم. اما من بی گناهم، زیرا ذائقه مان هم عین آرزو و دردمان، ذائقه ی رایج، و تلخی است.

عزیزم، ما و غیر ما همه درد مند دوریت هستیم.

قصه چیست؟ اشتباه کجاست؟ کدام یک درد و درمان را گم کرده ایم؟ کدام یک طبیبمان را درست یافته ایم؟

نقضش آنجاست که هر دو انتظار تشویق و تکریم داریم از طی طریقی که در آن هستیم!

عزیز من در زلالی کدام اشک که مرحم بغض فرو خورده است باید تردید کرد؟

دل به کدام ریسه ی آویخته در روز میلادت گره بزنیم؟

عزیزم، ما و غیر ما، تو را داد ستان جوری که به هم میرانیم میدانیم.

من فتنه ی آخر زمان را ضربت فرو آمده بر فرق طفل 12 ساله میدانم و غیر من (که چه دردیست غیر من خواندنش) فتنه ی آخر زمان را ...

برایت گفتم از دردِ "غیرِ من" خواندن؟

درد است.

درد بزرگی است.

درد بد بزرگی است که عزیزت را که تا دیروز یک دل می پنداشتی اینقدر غریبه و غیر دریابی.

درد است که...

بگذریم.

عزیزِ من، عزیزِ ما، منتظرت هستیم. زیرا به آمدنت امید داریم و به امید زنده ایم. ما خوبیم. هنوز خوبیم اما زود بیا.

روز میلادت مبارک عزیز زهرا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 20:37  توسط او | 
آقای احمدی نژاد،آقای موسوی خیلی شاد نباشید!

هلهله و شادی طرفدارانتان خیلی لبریز از شوقتان نکند.

خیلی به طرفداری حامیانتان که یکی روبان تک رنگ و دیگری روبان سه رنگ به دست می بندند مباهات نکنید.

مست رقابت نشوید و دل خوش ندارید و پشتتان به پشت خیلی ها گرم نشود.

اگر خیلی مرد میدان هستید یک لحظه از دویدن بایستید دکمه توقف را فشار دهید و از بیرون به این صحنه ی افول نگاه کنید.

ببینید شما نقش قابیل را بازی میکنید یا همراهانتان نقش اهالی جهنم آن مینی مال معروف را.

همان مینی مالی که در آن جهنمیان را به بهشت راه دادند و در عرض مدت کوتاهی بهشت به جهنم تبدیل شد.

در کشمکش و رقابت کریه سیاسی از مقدسات مردم خرج نکنید.

که اگر آن رنگ سبز و صاحب عصر که اینقدر از آن دم میزنید برای شما و برخی هم کیشانتان حرمت داشت منشتان منش انسانهای تسلیم و مسلمان بود.

آقای احمدی نژاد،آقای موسوی خیلی شاد نباشید!

زیرا روزگاری قدرت را در دست میگیرید که حرمت دیگران را لگد مال کردن خصیصه ی چندان بالقوه ای نیست!

به خاک می کشند تا پا بر دیگران گذاشته و به بالا رسند.

یکی از شما چیز برگر و دیگری سیب زمینی خوانده میشود آن هم با انبساط خاطر و دلی سبک شده!

آقای احمدی نژاد،آقای موسوی خیلی شاد نباشید!

زیرا برای خیلی ها مسئله این نیست که تو را می خواهند، مسئله این است که دیگری را نمیخواهند.

زیرا از فارغ التحصیل فقه و حقوق پیامک تمسخر شما را دریافت میکنم.

شاد نباشید زیرا همه ی گردش های ۲ بامداد از سر ارادت به شما و تبلیغ شما نیست.

آقای احمدی نژاد،آقای موسوی خیلی شاد نباشید!

زیرا به بهانه ی صداقت و کار و آباد کردن در حال تخریب باقی مانده ویرانه ی اخلاقی هستید که شاید دیگر رنگ روزهایی که شاکله ای موجه داشت را به خود نبیند.

از دیدن حلقه های مردم که میدان به میدان در حال بحث و دفاع از شما هستند خیلی شاد نباشید چرا که این حرارت نتیجه ی تمام آن شکایتهای ریزی است که در اتوبوس و تاکسی و بقالی و صفهای طولانی ... جویده میشد و حالا فرصتی برای بروز پیدا کرده.

آقای احمدی نژاد، آقای موسوی

شاد باشید یا نباشید، آگاه باشید یا نباشید، رئیس جمهور باشید یا نباشید،

در قبال همین مردم مسئولید؛ بابت گذشته، حال و آینده

 راستی این را هم بگویم؛ بابت هر کدام از این هم که شاد نبودید بابت این شاد باشید که مردمی صبور داریم که هنوز باور دارند؛ و شما بابت این باور هم مسئولید.

نمیدانم از این شاد می شوید یا نه ولی از این پس به مردم دقیقتر نگاه کنید،چون شاید دیر، ولی کم کم دارند می آموزند که حقی وجود دارد که ستاندنیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 21:45  توسط او | 
نمایشگاه پارسال خیلی دنبال اون کتاب گشتم اما هیچ جا نبود. تو یه غرفه وقتی سوال کردم یه پسرجوون که اون هم مشتری بود گفت که پنج شنبه ها تو فلان ساعت نویسنده کتاب جلسه داره حتما شرکت کنید. اون شکلات رو اون موقع دادن و من نخوردم.

اما خدا معمولا میزبان خوبیه و این طوری نیست که یه جیزی رو یه بار تعارف کنه و شما اگه اون لحظه برندارید، بعدا که هوس کردین تنها چاره اتون این باشه که به شکلاتهای رو میز نگاه کنید و آب دهن قورت بدین.

دو سال بعد دوباره یه جای تعارف کرد و برداشتم. آدرس گرفتم و تو یه عصر گرم بهاری روونه شدم. ۱۰ دقیقه زودتر تو کوچه بودم و دنبال یه در باز میگشتم. شاید دوبار کوچه رو بالا پایین کردم (آخه آدرس فاقد پلاک بود)

آخر به یه خانم میانسال چادری با شال مشکلی رسیدم و رفتم جلو. گفتم شما میدونید منزل ... کجاست؟ اول به صورتم نگاه نکرد. سوال که تموم شد نگاهم کرد و به علامت منفی سرشو تکون داد. گفتم مرسی. اومدم رد بشم که با یه غمی بهم گفت: منم غریبم ... مثل خودت. هیچی نگفتم..

اون روز به اون جلسه نرسیدم چون معلوم شد جلسه جای دیگه برگزار شد و منم بیتاب گرما شدم و نرفتم دنبالش.

الان و امروز صبح که فردای دیروزه از خواب بلند شدم و یاد غم اون خانم افتادم.

به این فکر کردم که غربت همیشه بد نیست. گاهی ما هجرت میکنیم که غریب باشیم و با غربت خوش.

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 23:21  توسط او | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کمتر از ذره نه ی، پست مشو، اوج بگیر تا به جولانگه خورشید رسی رقص کنان

نوشته های پیشین
شهریور 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
آذر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
پیوندها
باران مسیحا(دردانه ام)
Arash Mozaffari
بر بال فرشتگان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM